شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

9 ماهگی و سومین مروارید

عزیز ترینم تو 9 ماهه شدی و ما وارد پنجمین سال زندگی مشترکمون چقدر کنار تون احساس آرامش می کنم و از تو و پدرت ممنونم که من  رو به اوج خوشبختی رسوندین. کیک این ماه هم برای هر دو مناسبت بود البته ببخشید با کمی تاخیر. راستی همزمان با تولد 9 ماهگیت دندون بالایی هم بعد از کلی دردسر بیرون اومد.  
23 فروردين 1393

سومین جلسه پایش

پسرکم ،پنج شنبه وقت گرفتم و با بابایی رفتیم پیش مشاورت. از کارهایی که می کنی براش گفتم و کلی تشویقمون کرد . گفتم خیلی وابسته شدی و لحظه ای تنها نمی مونی ،ببخشیدا ولی گفت وقتی گریه میکنی بهت زیاد توجه نکم.موقع خواب وقتی توی تخت خودت نمی مونی نباید بغلت کنمو بیارمت کنار خودم. کلمه نه رو زیاد نگم،چون به مرور بی اهمیت میشه و توجهی نمی کنی. حتما باید یاد بگیری چهار دست و پا بری.این حرکت باعث تقویت دست میشه بعد تقویت عضلات گردن و بعد تاثیر روی گوش میانی داره و در آخر به تقوت هوش ریاضیت کمک می کنه! دیگه باید کم کم رنگ ها رو یادت بدم.توپ بازی، شناخت اعضای بدن. و خیلی چیزای دیگه. کتاب تقویت هوش نوزاد 9 تا 12 ماه هم گرفتم. جلسه خوبی بو...
23 فروردين 1393

مابا

مامان + بابا = مابا اینم کلمه اختراعی خودته که به ما می گی..شیرین کلام  ...
20 فروردين 1393

خاطرات عید 93

خوب اینم از خاطرات عید 93. چند روز اول که مشغول دید و بازدید بودیم و بعد رفتیم کرج ویلای پدر جون و شما تب کردی اول فکر کردیم بخاطره دندون بالایی هستش که ورم کرده بود ولی بعد دیدیم تبت قطع نشد و رفتیم دکتر با کلی دارو برگشتیم،گلوت چرک کرده بود.آقا آدریان تا آخر عید مریض بودی نمی خوام از مریضیت بگم فقط بدون اولین بار بود که سرم زدی و دل من از درد تو نابود شد.الهی بمیرم برای اشک هات. بلاخره تعطیلات 15 روز عید تموم شد و  من موندم  و شما . چی بگم....چی بگم که تمام زحماتم بر باد رفت... از روزی که بدنیا اومدی  فقط تو تخت کنار خودم می خوابوندمت تا عادت کنی،ولی حدودا از یه هفته قبل از عید که همش  این ور و اون ور بودیم تو ...
17 فروردين 1393

اولین بهار تو و ما

پسرم بهار ثانیه ثانیه از راه میرسد و اینجا کسیست که به اندازه تمام شکوفه های بهاری دوستت دارد...   گلدونکم داره عید میشه و کنار هفت سین تو هم کنارمونی،می دو نستی این بهترین عید منه،میدونستی بهترین عیدی من تو هستی. خدایا  ازت ممنونم بخاطر همه چیز. لحظه تحویل سال ساعت 20و 27 دقیقه و 7 ثانیه روز 29 اسفند 1392 عید مبارک  ...
29 اسفند 1392

شیرین ترینی

بزار از این روزات بگم ... بشدت در تلاش برای چهاردست و پا رفتنی،تا میذاریمت زمین سریع برمیگردی  که بری ولی هنوز می ترسی. بازیگوش شدی،وقتی دارم  بهت غذا میدم دایم حواست به اطرافه خوب غذاتو نمی خوری. دست  می زنی...وای که خیلی خوردنی میشی.هر وقت بهت بگم دست بزن یا آفرین سریع دست می زنی. علاقه شدیدی به خوردن کاغذ داری یعنی اگه دم دستت کاغذ باشه غافل بشم به سرعت نور خوردیش. ( چند روز پیش داشتم برات کتاب می خوندم،تلفن  زنگ زد تا برم جواب بدم و اومدم دیدم گوشه کتاب و خوردی .) خدا رو شکر فعلا مشکلی با خوردن قطره آهن و آ د نداری.( گلی گل ) همچنان بجز سی دی کلیله دمنه علاقه به دیدن هیچ کارتون دیگه ای نداری. از طعم کر...
26 اسفند 1392

دومین سفرت به شیراز و نامزدی عمو

12.20 دوباره به شیراز رفتیم.البته من و تو تنها و این اولین سفر من  با تو تنهایی بود( بابایی بخاطره کاری که داشت زودتر رفت) و چه داستانی داشتم با تو،تو سالن انتظار فرودگاه پریدی بغل یه آقایی سرتو میذاشتی روی شونه هاش و با صورتش بازی میکردی.!! بنده خدا مونده بود چی بگه..تو هواپیما هم با خانمی که صندلی عقب نشسته بود دوست شدی و بعد رفتی عقب بغلش نشستی.( دیگه نمی دونم باید چیکار کنم که این اخلاقت عوض بشه،اخه پسر من با همه که انقدر سریع فامیل نمیشن) خلاصه  که رسیدیم شیراز... اصلا یادم رفت بگم برای چی رفتیم.نامزدی عمو محسن بود12،21. مراسمشون خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت و تو هم کلی رقصیدی.تا جمعه 23 که برگشتیم البته بازم بدون بابایی....
26 اسفند 1392

8 ماهگی

آدریان خوشگل مامان یدونه ی من گل قلبم...مرسی که  منت بر سر ما گذاشتی و زندگیمون رو رویایی کردی. این 8 ماه هر روزش  شیرین و خوب گذشت هر روزش خونمون پر از عشق بود  و همه بخاطره حضور تو هستش. شکلات فندوقی مامان ، تولد 8 ماهگیت  مبارک ...
18 اسفند 1392